واکسن سپهرو مهمونی خونه مادر جون
سلام پسرم صبح قشنگ پاییزیت بخیر.پنجشنبه وقت واکسن پایان چهار ماهگی تو بود .قرار بود با بابایی بریم واکسنتو بزنیم اما بابایی نتونست بیاد برای همین من و زهره خاله تو رو بردیم برا واکسن زدن.صبح خاله اومد دنبالمون و باهم رفتیم درمانگاه.تو بغلم خوابیده بودی .خانم واکسیناتور بهم گفت بیدارش کن .من هر کاری کردم بیدار نشدی .قطره فلج اطفال رو خوردی و بیدار شدی بعد نوبت واکسن بود .واکسن و که زدن دادت رفت هوا خیلی گریه کردی منم فوری بغلت کردم و آروم شدی .دوباره خوبت برد.از اونجا رفتیم خونه عزیز جون اینا.وقتی درد پات شروع میشد حسابی گریه میکردی .زود بغلم میگرفتمت ودور خونه میگردوندمت خسته که میشدم زهره خاله با عزیز این کارو میکردن تا آروم میشدی .قطره است...






