سپهرسپهر، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

برای سپهر و سوگند...................گلهای همیشه بهار زندگی ام

از هر دری سخنی

  از آخرین پستی که برات گذاشتم خیلی وقته میگذره ببخش مامانو که وقت نمیکنه بیاد برات مطلب بذاره .اخه نزدیک عیده ووقت خونه تکونی. تو این چند وقت اتفاقایی افتاده که ننوشتم برات .اولیش اینه که خاله بابایی به رحمت خدا رفتن.مادر جون خیلی ناراحته و غصه دار .آخه خاله بابایی جوون بود.خدا بیامرزتش و صبر بده به بچه هاش و مادر جون. .تو این چند روز هوا خیلی سرده.توهم یه کوچولو سرما خوردگی داری.خوشبختانه تو خونه دارو داریم و بهت دارو میدم.تا خوب بشی..خدا کنه زودتر زمستون تموم بشه و این سرما خوردگیها کمتر بشه. برسامی هم مریض شده طفلک.همچین اشک میرزه و ناله میکنه که ادم دلش کباب میشه براش.ای عمه مریم که برسامی روتو سرما بردی ددر.حالا دوستم مییض...
17 اسفند 1390

روزهای برفی

سلام پسر خوشگلم  الان که دارم برات مینویسم داره برف میباره . بارش قشنگ برف از پری روز شروع شده و تا این لحظه هم ادامه داره البتهگاهی قطع میشه ولی دوباره میباره.  شما هم کنار بخاری لالا کردی و داری خوابهای خوب میبینی .بابایی هم رفته شرکت . خاله شهره و خاله زهره هم صبح رفتن تهران واسه خرید. عزیز جونم که دیروز برگشته و برات دوتا بولیز خوشکل خریده. دیروز چون برف میبارید کلا خونه بودیم و نشد که بریم بیرون واسه همین هم دیروز حوصلت سر رفته بود و همش نق میزدی.تا وقتیکه بابایی از کارگاه برگشت خونه و تو کمی از نق زدنات کم شد .بعد از شام هم یه چرت کوچولو زدی و دوباره بیدار شدی و دلت بازی میخواست.تا ساعت دوازده شب کار من شده بود بازی...
13 بهمن 1390