از هر دری سخنی
از آخرین پستی که برات گذاشتم خیلی وقته میگذره ببخش مامانو که وقت نمیکنه بیاد برات مطلب بذاره .اخه نزدیک عیده ووقت خونه تکونی. تو این چند وقت اتفاقایی افتاده که ننوشتم برات .اولیش اینه که خاله بابایی به رحمت خدا رفتن.مادر جون خیلی ناراحته و غصه دار .آخه خاله بابایی جوون بود.خدا بیامرزتش و صبر بده به بچه هاش و مادر جون. .تو این چند روز هوا خیلی سرده.توهم یه کوچولو سرما خوردگی داری.خوشبختانه تو خونه دارو داریم و بهت دارو میدم.تا خوب بشی..خدا کنه زودتر زمستون تموم بشه و این سرما خوردگیها کمتر بشه. برسامی هم مریض شده طفلک.همچین اشک میرزه و ناله میکنه که ادم دلش کباب میشه براش.ای عمه مریم که برسامی روتو سرما بردی ددر.حالا دوستم مییض...



